
اینجایی که من کار میکنم و فعلا نمیتونم اسمشو بیارم یه رییس دارم که نمیدونم چرا اینجاست؟ برعکس تمام آدمهایی که اینجا کار میکنن یا باید کار کنن، این رییس ما خیلی آدم جالب و بامزهایه. بطوریکه تعجب میکنی که چنین آدمی اینجا چکار میکنه! چطوری اینجا رو داره تحمل میکنه. بگذریم. این رییس ما یه تکه کلام جالب داره که شوخی یا جدی استعمالش میکنه: "تو روحت". این تکه کلام رییس ماست. تو روحت. یعنی توی روحت. یعنی داخل یا درون روحت. اینکه این به چه مفهومه یا اینکه چه چیزی تو روحت یا با چه حجم و اندازه و سایزی و مگر روحمون چقدر گنجایش داره و تا چه آستانهای میتونه تحمل کنه و یا حتی اینکه به چه منظور چنین چیزی رو به درون روح ما حواله میده خودش میدونه و ما با این موارد جزئی کاری نداریم. خودش میتونه در خلوتش تصمیم بگیره که الان دقیقا چه چیزی رو به داخل روح چه کسی هدایت کرده. اینها مواردیه که مستمع هیچوقت متوجه نمیشه و صرفا با ذکر "تو روحت"، متوجه ورود یه چیزی به درون روح خودش میشه. خود رییسمون اینجا به روح بزرگ شهرت داره. و تمام ارگان اون رو با روح بزرگ میشناسن. از اول سلسله مراتب بگیر تا اون آبدارچی و خدماتی ارگان.
بگذریم. با این مقدمه صرفا میخواستم با کلام "تو روحت" آشنا بشید. یه مقدارم طنز قاطیش کردم تا تلخیه واقعیتی که میخوام براتون تعریف کنم کمتر بشه.
معمولا هر روز ساعت 7 صبح روزنامه 7 صبح رو باز میکنم و ورق میزنم. هر چی باشه یه روزنامه زرده که بسیاری از مطالبش برای کسی به سن و سال من جالبه، قسمت سیاسیاش رو اصلا نگاه نمیکنم. ورق میزنم تا برسم به قسمتهای مورد علاقه خودم. صفحه حوادث و ورزشی هم جزو صفحات مورد علاقهام محسوب میشه. به خصوص صفحه حوادث که تا آخر میخونم.
شنبه 22مردادماه 1390 و در شماره 90 این روزنامه و در بخش حوادث به مورد جالبی برخوردم که به نظرم مصداق و نهایت و به قول ریاضیدانها کران بالای این تکه کلام بود. اینجا یخرده این اتفاق رو خودمونی تعریف میکنم اما ببینید که در عمق این مساله چه درد و افسوسی نهفتهست که تو میهن ما چه اتفاقاتی میافته.
داستان ما سه کاراکتر اصلی داره. یک پسر جوان که ماشینی داشته و می فروشدش. داماد 20 ساله خانواده این پسر، یعنی کسی که خواهر پسرک صاحب ماشین رو عقد کرده و هنوز مراسمشون رو برگزار نکردند. و خواهر پسرک صاحب ماشین که در کل داستان حرکت زناشوییاش در ماه عسل مَد نظره. پسر جوان ماشینش رو میفروشه و با 5 میلیون (تعجب نکنید فقط 5 میلیون) پول ماشین که توی جیبش بوده دعوت شوهر خواهرش رو قبول میکنه و با هم راهی چمستان میشن. خانواده داماد ویلایی در چمستان داشتند که داماد، برادر زن خودش رو به این ویلا برد و شب به خاطر 5 میلیون برادرزن بدبختش رو توی خواب با 3 ضربه کلنگ کشت. (فکرشو بکن! کلنگ! هر وقت بخوام کسی رو بکُشم آخرین چیزی که بهش فکر میکنم کلنگه. با کلنگ زده تو سر برادرزنش! بخاطر 5میلیون! فکر کن) برادر زن رو میکشه و جسدش رو توی اتاق خواب ویلا دفن میکنه و احتمالا روش رو با کف پوش یا چنین چیزی میپوشونه. با 5میلیون بر میگرده تهران و بعد از سر زدن به خونهی زنش، خبر مفقود شدن برادر زنش رو از طرف خونواده زن به پلیس گزارش میده. بعد از مدتی هم میره به اداره پلیس و میگه برادر زنش بدون اطلاع به خارج سفر کرده. همزمان هم بساط عروسیش رو با اون 5میلیون پهن میکنه و زنش رو ور میداره و میبره به ویلای چمستان و توی اتاقخوابی که برادر زنش رو توش دفن کرده بود، مراسم پر فیض شب زفاف و ماه عسل و ... اجرا میکنه. به نظرتون روح برادر زن چه حسی داره و تو چه موقعیتی قرار گرفته، به این حس میگن "تو روحت". اونم چه "تو روحی".
شوهر خواهر و خواهر از ماه عسل برمیگردن و دختره که پاش رو میاندازه رو پاش، این پاش به اون پاش میگه چه عجب از این وَرا.
خلاصه بعد از مدتها پلیس با درایت و تدبیر وقتی متوجه تناقض گوییهای داماد میشه دستگیرش میکنه. داماد هم که عرض کردم، چیزی بالغ بر 20 سال سن داشته با چَک اول همه چیزو اعتراف میکنه و طبق معمول، عدالت گریبانش رو میگیره.
نتیجه اخلاقی1: هرکی بهتون گفت تو روحت، سریع بهتون بر نخوره و موضع نگیرین. "تو روح" داریم تا "تو روح".
نتیجه اخلاقی2: مواظب باشین شوهر خواهرتون رو چطوری انتخاب میکنین. ممکنه که کران بالای "توروحت" رو نشونتون بده.
نتیجه اخلاقی 3: بهتره سعی کنین خواهر نداشته باشین.
نتیجه کاربردی: یه رییس پیدا کنین که دائما بهتون گوشزد کنه که تو روحتون! رئیستون خیرتون رو می خواد. می خواد که زودتر به این جامعه عادت کنین.
تا پست بعد جمیعا تو روحتون