درباره نویسنده
مجید
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مجید
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دوباره بر می‌گردم به شهر لعنتی ام
  • رگلاتور گاز
  • نوستالژی های عوضی
  • تو روحت
  • قطار می رود
  • My Immortal
  • پرواز آخر عقاب
  • هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
کلمات کلیدی مطالب
  • evanescence (۱)
  • مجید (۱)
  • ناصر حجازی (۱)
  • قیصر امین پور (۱)
  • my immortal (۱)
  • مجید شعبانی (۱)
  • پاییز من (۱)
  • myfall (۱)
  • پرواز آخر عقاب (۱)
  • قطار می رود (۱)
  • نوستالژی‌های عوضی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
دوستان من
  • مهتاب/دژ
  • افرا و پاییز/افرا
  • جان نوشت/مریم
  • وبلگ قدیمی من
  • رهگذار عمر/نوید
  • وبلاگ علی مرادی
  • پیاده رو/آیدا احدیانی
  • ایران باستان/مهدی
  • درقند قزل‌آلا/کسری
  • گاهنبار/آمنه ابراهیمی
  • آفتاب و مهتاب/ بهاره برزگر
  • سپیده/ دختردایی عزیزم
  • توکای مقدس/توکا نیستانی
  • نوشته بر باد/مژده عالی پور
  • یک قطره از آبرویم/جواد هوشمند
  • وبلاگ دوستداران همایون شجریان
  • برای هیچکس/فاطمه محسن زاده
  • هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد/ترانه
  • سپیده دمی که بوی لیمو می دهد/حاشیه
  • نوشته های مسیح علینژاد/مسیح علینژاد
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



پاییز من
دوباره بر می‌گردم به شهر لعنتی ام
نویسنده: مجید - سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱

 

تمام شد. شکست رو تحمل می‌کنم و صدام در نمی‌آد. به امید اینکه یک بار هم نوبت من می‌شه. دوباره از اول شروع می‌کنم. تمام این انگار تمام این 29 سال رو کاری نکردم. از اول شروع می‌کنم. از همون خونه‌ای که توش بدنیا اومدم یا حداقل اولین خونه‌ایه که یادم میاد. تمام این 29 سال رو بر عبث پاییدم. نمی‌دونم چرا تو این مدت همیشه تو خط اول زندگی بودم، اما بودم. پس

قسم به این شب و این شعرهای خط‌‌‌ خطی‌ام

دوباره بر می‌گردم به شهر لعنتی‌ام.

فرقی نمی‌کنه. بلاخره یکی از این راه‌ها راه منه. تقصیر احدی هم نیست. تقصیر خودمه که هنوزم نفهمیدم وقتی بزرگ بشم می‌خوام چکاره بشم. بین دکتر و مهندس و خلبان و راننده کامیون گیر کردم. شاید هم آخرش پمپ بنزینی بشم. دیدین چقدر پولدارن؟؟ همیشه یه کپه پول از جیبشون در میارن.

قسم به این همه که در سرم مدام شده

قسم به من، به همین شاعر تمام شده.

باید از صفر شروع کرد. از همون خونه. از همون کوچه خاکی. از تیله بازی. از همون احساسات گنگ بچه‌ای که توی مرحله دهانی مونده و هر چی که دستش می رسه میذاره توی دهنش. از همون موقع. آره از همون موقع راهم رو اشتباه رفتم. از همون موقع عقده من لسانی، شرح نشد.

حالا تمام هستی‌ام خراب می‌شود.

نگاه کن که غم درون دیده‌ام

چگونه قطره قطره آب می‌شود.

حرکت به پارادایم‌های متفاوت زندگی اگرگه دردناکه، اما شوق شروع مجدد رو نمی‌شه انکار کرد. و این شعف شروع دوباره اجازه‌ی خرد شدن رو‌ ازش می‌کشم بیرون. آره. خردک شرری هست هنوز...

نظرات ()



رگلاتور گاز
نویسنده: مجید - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳٩۱


چشمام رو که باز کردم خودمو کف پیاده رو نشسته پیدا کردم. فقط گفتم somebody fucked up here* و به این فکر کردم که بهتره قبل از اینکه خون بیاد دستم رو بذارم روش و تا می تونم محکم فشار بدم. این کار رو انجام دادم اما فایده ای نداشت. خون از لای موها و انگشتام زد بیرون. سرم رو دولا کردم تا حداقل روی لباسم نریزه. خب حالا وقت آنالیزه. چی شد که این بلا سرم اومد؟ هنوز صدای فس فس رگلاتور گاز رو می تونم بشنوم. معما حل شد. از این پله که اومدم بالا سرم خورده به رگلاتور و پخش زمین شدم. حالا باید چکار کنم. خونی که مثل شیر سماور روی زمین می ریزه داره میره رو اعصابم. خب. خونه که کسی نیست. این وقت روز هم همه سر کارن. به کی زنگ بزنم بیاد منو از مرگ نجات بده؟؟ خنده م می‌گیره. احساس می کنم گوش سمت چپم داره سنگین می شه. به خودم جو میدم که ضربه مغزی شدم. اما هر کاری می کنم که بی هوش بشم یا حالت تحول بهم دست بده فایده‌ای نداره. اه. این بارم نمی خوام بمیرم؟؟ عجب سگ جونی هستم. می خندم. نمی دونم چرا وقتی تنها می شم انقد واسه خودم جوک تعریف می کنم. بی خیال. به کی زنگ بزنیم. آخه چه وقت سر شکستن بود. کاور لباس نظامی‌ام خونی شده. بذارم خون بریزه رو زمین یا رو این کاور؟ حالا نمی شد این آخر خدمتی ازمون عکس نظامی نخواین و به همون عکسای دوران کچلیم بسنده کنین؟ بیا. مردیم و نتونستیم آخر خدمت رو ببینیم. از اولش هم حدس می‌زدم خدمت من تموم نشده من تموم می‌کنم. آه خدایا به کی زنگ بزنم؟ کیف پولم هم خالیه. حتی نمی‌تونم یه آژانس بگیرم. اول باید برم عابر بانک بعد آژانس بگیرم. با این سر شکسته هم تا عابر بانک دووم نمیارم. به کی زنگ بزنم؟

من که دیگه کسی و ندارم. دوستام هم تماما شدن همون دوستایی که تو سربازی پیدا کردم. خوبه زنگ می زنم به مجید. شایدبتونه بیاد. یه حوض خون زیر پام درست شده. زنگ زدم. میاد. کاور لباسم رو گرفتم زیر صورتم تا خون نریزه تو خونه به زور کلید رو پیدا کردم و در رو باز کردم. بیمه خدمات درمانی نیروهای مسلح برای اولین باره که قراره به کارم بیاد. صورتم رو که تو آینه دیدم نصفش خون بود. چه صحنه درامی. دلم می خواد برم تو کوچه بازخورد مردم رو ببینم. رفتم. وایسادم سر کوچه تا مجید بیاد. مردم که رد می شدن هیچ وقعی نمی نهادند. خنده م گرفت. تو تهران کنار خیابون بمیری هم کسی براش مهم نیس.

گذشت و 6 بخیه واسم 60هزار تومن آب خورد. بیمه خدمات درمانی نیروهای مسلح خسته نباشه.

چه فوبیای عجیبی به رگلاتور گاز پیدا کردم. تا صدای رگلاتور گاز رو تو پیاده رو می‌شنوم میرم تو خیابون. احتمالا از ترس رگلاتور این بار با اتوبوس شاخ به شاخ می‌کنم.

 

 

  •  دیالوگ فیلم Bitter Moon
نظرات ()



نوستالژی های عوضی
نویسنده: مجید - جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۱

خیلی وقتا خیلی از "چیز"هایی که توی زندگی آدم قرار می گیره، آدم رو یاد گذشته های دور یا نزدیکش می اندازه. این که می‌گم چیز، ممکنه هر چیزی باشه. از یه آهنگ خاص گرفته تا یه طعم خاص و یه بوی خاص. شاید هم یه آدم خاص که بعد از سال‌ها یه شب میاد به خوابت و یاد لعنتی‌اش هی تو ذهنت وول وول می‌زنه و باعث می‌شه 2 هفته کنار تلفن به این فکر کنی که بعد از این همه سال درسته که زنگ بزنی و احوالی ازش بگیری یا نه. اگرم مثل نگارنده کله خر باشی دل رو میزنی به دریای ...خلی و اس‌ام‌اس میدی؛ غافل از اینکه همین یه اس‌ام‌اس ناقابل از بیخ و بن گند می‌زنه به تمام روحیه لطیفت و باید دو سه ماه دیگه بدوی تا بتونی سر و ته این داستان مسخره رو یه جوری هم بیاری و از اول همه چیز رو فراموش کنی، جوری که نه سیخ بسوزه و نه کباب. بدون توجه به اینکه هم سیخ سوخته و هم کباب.

همین.

 

نظرات ()



تو روحت
نویسنده: مجید - سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳٩٠

اینجایی که من کار می‌کنم و فعلا نمی‌تونم اسمشو بیارم یه رییس دارم که نمی‌دونم چرا اینجاست؟ برعکس تمام آدم‌هایی که اینجا کار می‌کنن یا باید کار کنن، این رییس ما خیلی آدم جالب و بامزه‌ایه. بطوری‌که تعجب می‌کنی که چنین آدمی اینجا چکار می‌کنه! چطوری اینجا رو داره تحمل می‌کنه. بگذریم. این رییس ما یه تکه کلام جالب داره که شوخی یا جدی استعمالش می‌کنه: "تو روحت". این تکه کلام رییس ماست. تو روحت. یعنی توی روحت. یعنی داخل یا درون روحت. اینکه این به چه مفهومه یا اینکه چه چیزی تو روحت یا با چه حجم و اندازه و سایزی و مگر روحمون چقدر گنجایش داره و تا چه آستانه‌ای می‌تونه تحمل کنه و یا حتی اینکه به چه منظور چنین چیزی رو به درون روح ما حواله می‌ده خودش می‌دونه و ما با این موارد جزئی کاری نداریم. خودش می‌تونه در خلوتش تصمیم بگیره که الان دقیقا چه چیزی رو به داخل روح چه کسی هدایت کرده. این‌ها مواردیه که مستمع هیچ‌وقت متوجه نمی‌شه و صرفا با ذکر "تو روحت"، متوجه ورود یه چیزی به درون روح خودش می‌شه. خود رییس‌مون اینجا به روح بزرگ شهرت داره. و تمام ارگان اون رو با روح بزرگ می‌شناسن. از اول سلسله مراتب بگیر تا اون آبدارچی و خدماتی ارگان.

بگذریم. با این مقدمه صرفا می‌خواستم با کلام "تو روحت" آشنا بشید. یه مقدارم طنز قاطیش کردم تا تلخیه واقعیتی که می‌خوام براتون تعریف کنم کمتر بشه.

معمولا هر روز ساعت 7 صبح روزنامه 7 صبح رو باز می‌کنم و ورق می‌زنم. هر چی باشه یه روزنامه زرده که بسیاری از مطالبش برای کسی به سن و سال من جالبه، قسمت سیاسی‌اش رو اصلا نگاه نمی‌کنم. ورق می‌زنم تا برسم به قسمت‌های مورد علاقه خودم. صفحه حوادث و ورزشی هم جزو صفحات مورد علاقه‌ام محسوب می‌شه. به خصوص صفحه حوادث که تا آخر می‌خونم.

شنبه 22مردادماه 1390 و در شماره 90 این روزنامه و در بخش حوادث به مورد جالبی برخوردم که به نظرم مصداق و نهایت و به قول ریاضی‌دان‌ها کران بالای این تکه کلام بود. اینجا یخرده این اتفاق رو خودمونی تعریف می‌کنم اما ببینید که در عمق این مساله چه درد و افسوسی نهفته‌ست که تو میهن ما چه اتفاقاتی می‌افته.

داستان  ما سه کاراکتر اصلی داره. یک پسر جوان که ماشینی داشته و می فروشدش. داماد 20 ساله خانواده این پسر، یعنی کسی که خواهر پسرک صاحب ماشین رو عقد کرده و هنوز مراسمشون رو برگزار نکردند. و خواهر پسرک صاحب ماشین که در کل داستان حرکت زناشویی‌اش در ماه عسل مَد نظره. پسر جوان ماشینش رو می‌فروشه و با 5 میلیون (تعجب نکنید فقط 5 میلیون) پول ماشین که توی جیبش بوده دعوت شوهر خواهرش رو قبول می‌کنه و با هم راهی چمستان می‌شن. خانواده داماد ویلایی در چمستان داشتند که داماد، برادر زن خودش رو به این ویلا برد و شب به خاطر 5 میلیون برادرزن بدبختش رو توی خواب با 3 ضربه کلنگ کشت. (فکرشو بکن!‌ کلنگ! هر وقت بخوام کسی رو بکُشم آخرین چیزی که بهش فکر می‌کنم کلنگه. با کلنگ زده تو سر برادرزنش! بخاطر 5میلیون! فکر کن) برادر زن رو می‌کشه و جسدش رو توی اتاق خواب ویلا دفن می‌کنه و احتمالا روش رو با کف پوش یا چنین چیزی می‌پوشونه. با 5میلیون بر می‌گرده تهران و بعد از سر زدن به خونه‌ی زنش، خبر مفقود شدن برادر زنش رو از طرف خونواده زن به پلیس گزارش می‌ده. بعد از مدتی هم می‌ره به اداره پلیس و می‌گه برادر زنش بدون اطلاع به خارج سفر کرده. همزمان هم بساط عروسیش رو با اون 5میلیون پهن می‌کنه و زنش رو ور می‌داره و می‌بره به ویلای چمستان و توی اتاق‌خوابی که برادر زنش رو توش دفن کرده بود، مراسم پر فیض شب زفاف و ماه عسل و ... اجرا می‌کنه. به نظرتون روح برادر زن چه حسی داره  و تو چه موقعیتی قرار گرفته، به این حس میگن "تو روحت". اونم چه "تو روحی".

شوهر خواهر و خواهر از ماه عسل برمی‌گردن و دختره که پاش رو می‌اندازه رو پاش، این پاش به اون پاش می‌گه چه عجب از این وَرا.

خلاصه بعد از مدت‌ها پلیس با درایت و تدبیر وقتی متوجه تناقض گویی‌های داماد می‌شه دستگیرش می‌کنه. داماد هم که عرض کردم، چیزی بالغ بر 20 سال سن داشته با چَک اول همه چیزو اعتراف می‌کنه و طبق معمول، عدالت گریبانش رو می‌گیره.

نتیجه اخلاقی1: هرکی بهتون گفت تو روحت، سریع بهتون بر نخوره و موضع نگیرین. "تو روح" داریم تا "تو روح".

نتیجه اخلاقی2: مواظب باشین شوهر خواهرتون رو چطوری انتخاب می‌کنین. ممکنه که کران بالای "توروحت" رو نشون‌تون بده.

نتیجه اخلاقی 3: بهتره سعی کنین خواهر نداشته باشین.

نتیجه کاربردی: یه رییس پیدا کنین که دائما بهتون گوشزد کنه که تو روحتون! رئیستون خیرتون رو می خواد. می خواد که زودتر به این جامعه عادت کنین.

تا پست بعد جمیعا تو روحتون

نظرات ()



قطار می رود
نویسنده: مجید - پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳٩٠

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام.

 

                                                                         قیصر امین پور

نظرات ()



My Immortal
نویسنده: مجید - یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠


I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
Your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase


When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have
All of me

You used to captivate me
By your resonating light
Now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase



I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along

 

Evanescence



نظرات ()



پرواز آخر عقاب
نویسنده: مجید - دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٠

ده پانزده روز هست که از فوت مرحوم ناصر حجازی میگذرد و من بیش از این نمی‌توانم منتظر بمانم تا چند جمله‌ای در این باره بنویسم.

در این مدت هی با خودم کلنجار رفتم تا چیزی بنویسم، اما کلمات از من فرار می‌کردند. در نهایت تصمیم گرفتم به زور هم که شده حرفی در این مورد بزنم، بلکه بتوانم قسمتی از ارادت خود را به روح این شادروان نشان دهم.

چهار پنج ماه پیش بود که من از دوره آموزشی خدمت سربازی مرخص شدم  و خودم را به یکی از یگان‌ها معرفی کردم. به دلیل تجربه کوچکی که در کار خبر و خبرنگاری داشتم و البته کارهایی که دوران دانشجویی انجام دادم، توانستم بر سر همه کلاهی بگذارم و خودم را به عنوان خبرنگار ورزشی در یه ورزشگاه وابسته به ناجا، جا بدهم. تا آن موقع بخاطر توهمی که خودم نیز به خودم داده بودم باورم شده بود که خبرنگارم. تا اینکه یک شب یک ریکوردر به دستم دادند و به محلی فرستادند که داخلش پر از چهره‌های آشنا بود. ناصر حجازی، حسین شمس، صدر و خیلی از کسانی که فقط در چهارچوب تلوزیون برای مردم معنی پیدا می‌کنند. قرار شد من با صفرکیلومتر سابقه کاری در زمینه خبرنگاری و با یک سر کچل و کلی ادعای کذب، میکروفن را برای نخستین بار روبروی ناصر حجازی، عقاب فوتبال آسیا بگیرم. باورم نمی‌شد که خودم را به چه هچل بزرگی وارد کردم. خلاصه وقتی دیدم هیچ‌گونه راه دررو ندارد با ترس و لرز جلو رفتم و خودم را با لکنت معرفی کردم. حجازی رنگ به چهره نداشت. می‌گفتند دوره شیمی‌درمانی‌اش تازه تمام شده و جدیدا موهایش رشد کرده است. اما رنگ رخساره‌اش از دردهایی که در وجودش موج می‌زد خبر می‌داد. مراسم، مسابقه‌ای خیریه بین دو تیم از طرفداران رئال مادرید و منچستریونایتد بود که موسسه خیریه حضرت رقیه اقدام به برگزاری آن کرده بود. حجازی حتی با این حال، خود را به یک مراسم خیریه رسانده بود. پرسیدم: «اِ...آقای حجازی، اِ...با عرض معذرت، اِ...نظر مثبت شما راجع به اِ...اِ... چطور ارزیابی می‌کنید؟»

عقاب وقتی دید هوا پس است و حرف مرا نمی‌فهمد (گو اینکه خودم هم نمی‌فهمیدم) خودش در زمینه مراسمی که در آن حضور داشت، برای خود سوالی طرح کرد و شروع کرد با فراغت و آرامش به آن سوال‌ها جواب داد، ولی به گونه‌ای پاسخ داد که با گفتن جمله اول، خودم را یکی از نزدیک‌ترین افراد به او احساس کردم. سوال کردن برایم ساده شد و وقتی دیدم او حتی با این حال هم برای حضور و پرسش من اینگونه احترام قائل است، مانند یک دوست با وی شروع به صحبت کردم.

این مراسم به نحوی بزرگداشت شخص ناصر حجازی نیز بود که حتی در آن پیراهن تیم منچستریونایتد نیز به وی اعطا شد و تازه در آنجا بود که من متوجه شدم ناصر حجازی، زمانی دروازه‌بان تیم منچستریونایتد نیز بوده است. به حال خودم غبطه خوردم.

آن شب گذشت و من گزارشی از آن تهیه کردم که شاید تنها گزارشی باشد که تا کنون از نگارش آن لذت برده‌ام. اما وقتی نوبت چاپ رسید، از سردبیر حرفی شنیدم که مرا فقط به یاد سروده احمدشاملو انداخت:

«هرگز کسی اینگونه به کشتن خویش برنخواست که من به زندگی نشستم.»

آن گزارش به دلیل بی‌مهری‌هایی که به ناصر حجازی می‌شد و هنوز هم به وی و امثال وی می‌شود چاپ نشد. اما تیتر آن این بود: «ناصر حجازی مجددا صاحب پیراهن منچستر شد»

گذشت و پس از آن من با چهره‌های آشنای زیادی روبرو شدم. کسانی که مقابلشان خیلی از خبرنگاران کم می‌آورند. از مهدوی‌کیا و کریمی و پروین و این اواخر هم کی‌روش. اما دیگر آرامش صحبت با حجازی با من همراه است. کارهایی که وی انجام می‌داد و با هر حالی که بود و هر وضعی که داشت، خود را جدا از مردم نمی‌دانست و حتی صحبت‌های آخر وی نیز گواه بر این مطلب است. حجازی رفت اما همیشه با مردم است.

نظرات ()



هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
نویسنده: مجید - جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳٩٠

شاید حدود سال ١٣٨٢ بود که من نخستین وبلاگ‌های خودم رو در این سایت، یعنی سایت پرشن‌بلاگ باز کردم. بعدها اون وبلاگ‌ها را حذف کردم و وبلاگی در بلاگفا به اسم پاییزمن راه اندازی کردم. این وبلاگ رو خیلی دوست داشتم و از سال ٨۶ برای بهتر شدن مطالبش وقت گذاشتم. اما به دلیل مشکلاتی که همیشه با بلاگفا و به خصوص با بخش آپلود عکس بروی وبلاگ داشتم، مجددا به سایت پرشن بلاگ روی آوردم تا راحت‌تر و با سهولت بیشتری بتوانم عکس‌هایم را برروی وبلاگ آپلود کنم. امیدوارم دوستان همانگونه که مانند قبل مشوق من بودند و من رو از نظراتشون محروم نمی‌کردند، با دلگرمی و نقد خودشون، به تعالی این وبلاگ نیز کمک کنند.

با تشکر

مجید شعبانی

نظرات ()